خرید بک لینک

يك بازي وجود دارد به نام مافيا (يا حداقل ما به اين نام ميشناختيم.) در سالهاي سوم و چهارم دوران كارشناسي معمولا در زمان استراحت بين كلاسها اين بازي وقت ما را پر ميكرد. يك بازي استراتژيك جمعي بر مبناي مهارتهاي كلامي و استدلال و اقناع جمع. بازي معروفي است احتمالا خيليها تجربه اش را داشته باشند. به طور خلاصه به اين شكل است كه يك نفر خدا، مثلا 3 نفر مافيا (كه يكي گاد فادر است و تصميم گيرنده قتل در شب) و 5 نفر پليس كه يك كارآگاه، يكي دكتر و 3 پليس ساده. مافياها همديگر را ميشناسند اما پليس ها همديگر را نميشناسند و خدا ناظر بر كل ماجراست. افراد جمع بايد با صحبت كردن و استدلال آوردن و قانع كردن همديگر راي جمع كنند تا يك نفر را حذف كنند و هرگاه تمام مافياها حذف ويا تعداد پليسها كمتر از مافياها شدند بازي تمام است. در هر ست بازي بعد از حذف يك نفر همه چشمان خود را ميبندند (شب ميشود) و گاد فادر ميتواند يك نفر را بكشد. دكتر ميتواند يك نفر را درمان كند (كه اگر كشته شده بود زنده شود) و كارآگاه ميتواند از خدا نفش يك نفر را بپرسد. سپس بيدار ميشوند و روز دوم شروع ميشود...

اما دليل تعريف اين داستان. در بازي مافيا ذهن شما (اگر پليس باشد-كه احتمالش هم بيشتر است.) به شدت درگير نقشهاست و از آنجايي كه هيچ اطلاعاتي جز صحبتهاي افراد نداريد (كه برخي از آنها دروغ و برخي راست و برخي مضخرف است) به شدت در دوگانگي تصميم گيري قرار ميگيريد كه به كسي اعتماد كنم يا نه. مافياها با اينكه تعداد كمتري دارند همديگر را ميشناسند و ميدانند كه شما پليس هستيد. تلاش ميكنند خودشان را در نقش يك پليس (انسان صادق) جا بزنند تا بتوانند در بين پليس ها جايگاهي بدست آورده و دكتر و كارآگاه (كه فقط خودشان ميدانند كه پليس ويژه اي هستند) را شناسايي كنند. دقيقا مشابه زندگي-دنياي واقعي. در دنياي واقعي هم ما نقش پليس ساده را داريم. مافيا ها را نميشناسيم. همينطور دكتر و كارآگاه را. تلاش ميكنيم از ميان انبوه اطلاعات قلب شده و مخلوت دروغ و راست مافياها را شناسايي كنيم و متعاسفانه امكان و احتمال اين شناسايي در جهان واقعي كمتر است. يك جنبه اين بازي كه من البته مهارت چنداني هم در آن نداشتم اين بود كه اگر پليس بوده باشيد بعد از مرگ (حذف از بازي) ميتوانيد در كنار خدا رذالت انسانها را به تماشا بنشينيد. دروغ گفتنهايشان را بدون اينكه خم به ابرو بياورند. استدلالهاي صد من يك غارشان را و اينكه طرف مقابل هم نميتواند تشخيص دهد. دوگانگي و حماقت و عدم قطعيت انسانها/پليسها. اين به نظاره نشستن حقيقت همواره برايم جذاب بوده و ابته در بسياري موارد باعث عصبانيت. مخصوصا زماني كه داخل بازي بودم و سپس حذف شده باشم. در جهان واقعي هم همواره اين ايمان را دارم كه روزي پرده ها خواهد افتاد و من به نظاره حقيقت خواهم نشست. تنها اميد و آرزويم اين است كه آن روز جزو پليسهاي ساده احمق و ساده لوح نبوده باشم.

برچسب: نویسنده: مهسا شریفی تاريخ: پنجشنبه 3 بهمن 1398 ساعت: 22:46

صفحه بندی